موسسه خیریه بی بی نفیسه

موسسه خیریه گناباد

دلنوشته نوعروس 0062

تیر 17, 1396

4.8 (96.67%) 6 vote[s]

سلام

از وقتی که از این دنیا چیری فهمیدم، پدر نداشتم و مادرم با بیچارگی من رو بزرگ می‌کرد. مادرم روزها برای مردم روزه می‌گرفت و شب‌ها گاهی تا صبح قرآن می‌خواند تا بتواند مخارج تحصیل و زندگی را تامین کند. اقواممان هم با وجود اینکه شرایط مالی خوبی داشتند هیچ کمکی به ما نمی‌کردند. تمام روزهای بچگی من با حسرت داشتن یک پدر خوب گذشت ولی به آرزویم نرسیدم. پدرم مردی معتاد بود و زمانی که خیلی کوچک بودم زن و بچه‌اش را رها کرد و دنبال زن دیگری رفت اما مادرم برای حفظ آبروی من اقدام به طلاق نکرد.

خلاصه با هر بدبختی که بود بزرگ شدم تا اینکه به سن ازدواج رسیدم. با وجود اینکه خواستگارم هم شرایط مالی خوبی نداشت ولی چون پسر خوبی بود این وصلت سر گرفت. مادرم به سختی مخارج عقد را فراهم کرد و به دلیل نیاز به رضایت برای ازدواجم مجبور شدیم پدرم را پیدا کنیم. مادرم که بعد از عقد من خیالش راحت شده بود، طلاقش را گرفت.

در حال حاضر 5 سال از زمان عقدم میگذرد ولی هنوز نتوانسته‌ایم جهیزیه‌ام را تکمیل کنیم. دلم نمی‌خواهد پیش دوستانی که در بچگی من را به خاطر نداشتن پدر مسخره می‌کردند، آبرویم برود. من هم دوست دارم مثل آن‌ها زندگی خودم را داشته باشم. تا کنون نیز هر وسیله‌ای که خریدیم با پول روزه گرفتن مادرم بوده اما دلم برای مادر بیچاره‌ام می‌سوزد و می‌ترسم روزه گرفتن با 52 سال سن مشکلی برای سلامتی‌اش ایجاد کند.

امیدوارم خدا کمک کرده و زندگی ما روبه‌راه شود. من به آینده امید دارم و نمی‌خواهم دوران جوانی‌ام هم مثل بچگی‌ام بگذرد.

 

اشتراک گذاری در


حامی موسسه خیریه بی بی نفیسه